حکم قطعی و نهایی پرونده شهرام جزایری عرب روز گذشته و پس از چهار سال کش و قوس انجام کار خبری و مطبوعاتی بر روی آن در نهایت اعلام و برای طی مراحل اجرایی حکم به نادهای مربوطی ابلاغ شد. اما سوال اساسی در خصوص پرونده شهرام جزایری این است که این پرونده و نحوه برخورد، نقطه ای روشن در کارنامه قوه قضائیه است؟
ماجرای شهرام جزایری از آنجا آغاز شد که این مفسد اقتصادی، قصد کمک بلا عوض به بیت رهبری را داشت که با درایت رهبری این مسئله پیگیری و در قوه قضائیه به جریان افتاد. در ابتدای امر مشخص شد که فرد مذکور تا کنون به بسیاری از سیاست مداران و مسئولان کمک بلا عوض و یا همان رشوه پرداخت کرده است. دیگر اتهام مطرح شده علیه ایشان اخلال در نظام اقتصادی کشور و تحصیل مال از طرق نامشروع بود. این پرونده پس چهار سال بالاخره در روز گذشته نتیجه داد و شهرام جزایری به 11 سال زندان و پرداخت 145 میلیون دلار محکوم شد. وی همچنین دیگر اجازه فعالیت بازرگانی نخواهد داشت و پس از آزادی نیز از حقوق اجتماعی محروم خواهد بود. اما در نهایت سوالات بسیاری در عرصه اذهان عمومی باقی مانده است که تاکنون کسی برای پاسخ گویی به آن پیش قدم نشده است.برخی از این سوالات از این دست است:

1ـ آیا شهرام جزایری در ایجاد اخلال در نظام اقتصادی کشور تنها بوده است؟ و انجام این کار بدون اطلاع نهادهای امنیتی که کوچکترین فعالیت دانشجویی را رصد می کنند چگونه امکان پذیر است؟
2ـ روش های تحصیل نامشروع مال توسط ایشان کدام بوده است؟ آیا مشابه فعالیت های ایشان را امروزه و بسیاری دیگر انجام نمی دهند.
3ـ یکی از اتهامات ایشان دادن رشوه بوده است: سوال اینجاست که سرانجام رشوه گیرندگان چه شد؟ آیا مجازات ایشان نباید از مجازات رشئه دهنده بیشتر باشد؟
4- و از همه مهمتر در ابتدای پرونده جزایری نام بسیاری از مسئولان و سیاسیون در بین کسانی قرار داشت که شهرام جزایری اقدام به پرداخت پول به ایشان کرده بود کسانی چون هادی خامنه ای و مهدی کروبی از اعضای شاخص مجمع روحانیون در این بین قرار داشتند. چه عواملی باعث خروج اسامی ایشان از پرونده شد؟
در نهایت و پس از گذشت سالیان دور پرونده هزارتوی شهرام جزایری و شخصیت های سیاسی تبدیل به پرونده شهرام جزایری شد. مردم دیگر به یاد نمی آورند که این پرونده چطور آغاز و با چه کسانی آغاز شد. اکنون تنها نام شهرام جزایری مانده است و ژست های عدالت خواهانه قوه قضائیه!
می گفت: فردا همایش پایان اسرائیل است اگه می توانی بیا و شرکت کن. راستی خالد مشعل هم توی مراسم سخنرانی می کند.
گفتم: باید برنامه مفیدی باشد. ایده خوبی است به خصوص در این شرایط و دعوت از خالد مشعل، خیلی تأثیر گذاره هم برای روحیه آنها و هم برای تبلیغات و جو داخل کشور... و پرسیدم اگر فردا همایش است پس الان بچه ها کجا هستند؟
گفت: دانشگاه تهرانند. جلسه دارند با سردار فلانی مسئول سازمان فلان دانشجویی.. یه خرده حرف و حدیث پیش آمده. روی اسم مراسم حرف دارند. می گویند باید اسم مراسم را بگذاریم زوال صهیونیسم نه پایان اسرائیل... می گویند پایان اسرائیل بار حقوقی دارد.

گفتم: چه جالب، چه کلمات قشنگی: بار ... حقوق ... آقای سردار معنای این حرف ها را هم می فهمند! آخر چه ربطی دارد، این برنامه را یک Ngo برگزار می کند چه ارتباطی به حکومت دارد. که برای اینها بار حقوقی هم داشته باشد. گفتم خالد مشعل که بیخ گوش اسرائیل زندگی می کند برای سخنرانی در این همایش حرفی ندارد آن وقت سرداران جان بر کف همیشه در صحنه یاد گرفته اند ادای دیپلمات ها را در بیاورند.
گفت: جالب این است که رفته اند و پوستر جدید برای مراسم چاپ کردند با عنوان زوال صهیونیزم!
گفتم: نیشخندی زدم گفتم همایش های بعدی نزدیک است: پایان انقلاب! پایان آرمان خواهی! پایان جمهوری اسلامی! و آغاز دیپلماسی فعال!
فاطمه
...در همهي ابعاد گوناگون « زن بودن » نمونه شده بود.
مظهر يك «دختر »، در برابر پدرش.
مظهر يك « همسر » در برابر شويش.
مظهر يك « مادر » در برابر فرزندانش.
مظهر يك « زن مبارز و مسؤول » در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك « امام » است، يعني يك نمونهي مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك "اسوه"، يك "شاهد" براي هر زني كه ميخواهد « شدن خويش » را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزهي مدامش در دو جبههي خارجي و داخلي، در خانهي پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههاي خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
اين است كه علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. امااز همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را « بنيعلی » ميخواند و آنان را « بنيفاطمه ».
شگفتا! در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از « بوسوئه » تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از «مريم» سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: "مريم، مادر عيسي است".
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
«فاطمه، فاطمه است»
پی آمد:
۱-زمانی که دکتر اسلام شناسی را می نوشت، روی مبحث سیمای محمد هفته ها کار می کرد و به آن خو گرفته بود. کارگری داشتیم به اسم کربلایی زهرا که به دکتر علاقه داشت. شبها که دکتر مطالعه می کرد، پشت در اتاق او می خوابید تا احیانا چای یا چیزی به دکتر بدهد. دکتر وقتی به فصل " محمد میمیرد " می رسد خیلی متاسف می شود و زار زار شروع میکند به گریه کردن. ننه زهرا بلند میشود و می گوید:"علی جان! تو که روضه می خوانی بلند بخوان تا من هم گریه کنم!"( شریعتی در آیینه ی خاطرات ص72)
دوماهی می شد که اکبر منتقل شده بود به یکی از شهرهای مرزی، خیلی به اکبر گفت که نرو، ولی نمی شد. لحظه خداحافظی گفت:
ـ نمی شه جانم؛ آدم نظامی که اختیارش دست خودش نیست. سه ماهی که بیشتر نیست... تازه دو ساعتی که بیشتر فاصلمون نیست، تند تند بهتون سر میزنم، شماها هم می تونید بیایید اونجا... کاری داشتی به آقاجون بگو، سفارشتون رو بهش کردم...
توی مجلس نامزدی برادرش بود که بهش گفتند اکبر پای تلفن کارت داره. دل شوره عجیبی تو دلش افتاد؛ این وقت روز اون باید سر کارش باشه ... نفهمید که چطور خودش رو پای تلفن رسوند:
- الو سلام
- سلام،خوبی، بچه ها چطورن؟
- اتفاقی افتاده
- نه فقط خواستم بگم همین الآن بلندشو بیا اینجا
- اگه اتفاقی افتاده بگو...
- نه چیزی نشده فقط سریع خودت رو تا شب برسون اینجا، بیخودی هم نگران نباش و کاری رو که گفتم انجام بده، آب دستت بزار زمین بیا اینجا
- آخه...
- آخه نداره، من نمی تونم دیگه صحبت کنم خداحافظ.
- خداحافظ
بچه ها را آماده کرد و راه افتاد. هرچه بهش گفتند گوش نکرد، می گفت اگه گفته بیا، باید برم. نه فردا نمی شه همین الآن. گفته تا شب نشده خودم رو برسونم...
نزدیکای غروب بود که به خونه رسید. در را باز کرد و داخل شد. هنوز یکی دو ساعتی مانده بود تا اینکه اکبر بیاد. خودش را با نظافت خانه سرگرم کرد. هنوز نیم ساعتی نگذشته که صدای زنگ نگاهش رو سمت در برد، بچه ها جلو آمدند گفتند:
ـ مامان، بابائه؟
ـ نه عزیزم فکر نمی کنم بابا باشه، بابا کلید داره
با عجله به سمت در رفت و بچه ها پشت سرش دویدند... در را که باز کرد، زنی به تمام قد در آستانه در ایستاده بود.موی طلایی با چشمانی آبی، قد بلند و صورتی سرخ و سفید... دو پاکت میوه هم در دستانش بود. یک پاکت گردو و دیگری انار چند لحظه ای محصور زیبایی زن بود که صدای زن او را به خودش آورد:
ـ ببخشید شما؟
ـ بله؟ این سوالیه که من باید از شما بپرسم. ظاهراً شما زنگ در خونه رو زدید... من خانم اکبر آقا هستم... شما؟...
هنوز حرفش تمام نشده بود که نگاهش سقوط پاکت های میوه را شاهد بودند. سرش را که از زمین بلند کرد، دیگر کسی در برابرش نبود.
دوباره به خانه برگشت و همچنان مشغول کار خود شد، اما به پاکت های میوه دست نزد. اکبر که آمد با گرمی از او استقبال کرد. اکبر هم دلش برای آنها تنگ شده بود. بچه ها از سر و کول پدر بالا می رفتند. بی درنگ سفره شام را انداخت. بچه ها که سرگرم شام که شدند، اکبر مجال صحبت پیدا کرد:
ـ مهمون داشتیم؟
ـ چطور مگه؟
ـ میوه هایی که دم در ریخته بودن؟
ـ فکر کنم مهمون تو بود. میوه ها از دستش افتادن وقتی گفتم من خانم اکبر آقا هستم!
کنایه زن مرد را نرجاند، لبخندی زد و دست به سر همسرش کشید و گفت:
برای همین بود که گفتم آب دستته بذار زمین و بیا...
پی آمد:
۱- نمايشگاه نقاشيها و عكس معماريهاي مهندس مير حسين موسوي در تبريز نمايش داده ميشود. لینک
عوامل زوال حکومت ها چهار چیز است: نگویم بهتر است... میر حسین هم باید نقاشی اش را بکشد و آقای رحیمی برای وزارت کشور مهیا شود.
۲- از موتورهای درون سوز تا وزارت ارشاد اسلامی! کارنامه آقای سید مصطفی میر سلیم وزیر دولت آقای هاشمی خواندنی و جالب توجه است، من که بین موتورهای درون سوز و وزارت ارشاد ربطی پیدا نکردم لینک

پی آمد:
۱- نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. «دکتر علی شریعتی»
۲- مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد.
در پشت اين ميز
ما در خيال وضع خيط و پيط خويشيم؛
يعني كه اينجا
در اين اتاق سرد و نمناك
شادان و شنگوليم از گفتار استاد
اينجاست دانشگاه آزاد !
***
ما در خيال مدرك بي مصرف خويش
آينده تابان كشك آلود خود را
-آرام، آرام-
در اين تجارتخانه معروف و گمنام
چشم انتظاريم
چوخ بيقراريم!
***
ماييم مردان فرار از تانك و از تير
آينده ساز مرز و بومي شير تو شير
كمبود امكانات و كشك و قند و چايي
بي اعتدالي، نارسايي
الحق چه خوش گفته « ابو المجد سنايي »«1»
« اي دل بلا، اي دل بلا، اي دل بلايي ! »
***
ما از تبار سنگ پاييم
از سرزمين « اسب ابلق، سم طلا» ييم !
پادر هواييم !
آه اي رئيس كل دانشگاه آزاد
در جيب من ديگر نمي يابي پشيزي
از لطف سركار
من غوره اي بودم، ولي گشتم مويزي !
آيا ميان آنچه در زنبيلتان است،
هنگام ثبت نام در آغاز هر « ترم »
چيزي به نام « رحم » يا « انصاف » هم هست ؟!
***
طرح جديد « علم بازار شبانه » (!)
ما را ز شكوا كرد مأيوس !
لبهايمان را مثل « زيپي » روي هم دوخت
صد جايمان سوخت !
آه اي بزرگاني كه اندر رأس كاريد
وقتي كه روز اول ترم
شهريه ها را مي شماريد،
آنگه كه خوشحاليد و شنگوليد و دلشاد
آهسته زير لب بگوييد:
« بيچاره دانشجوي دانشگاه آزاد ! »
« بيچاره دانشجوي دانشگاه آزاد ! »
ابوالفضل زرويي نصرآباد

اسحاق یک سرباز یهودی است از شهرک های یهودی نشین حیفا. او پرچم هیچ کجا را آتش نمی زند. به جایش خانه ارحام و محمد را آتش می زند. او به اردوی راهیان نور نمی رود. او به تفریح و شکار می رود. روزی دو یا سه کودک فلسطینی در غزه نتیجه شکار اوست. او رژه می رود اما نه بر روی پرچم ما و یا پرچم فلسطین! او اصلا بر روی هیچ پرچمی رژه نمی رود. او بر روی جنازه های فلسطینی رژه می رود و برعکس من که با عصبانیت فریاد می کشم لبخند می زند و به رژه خود ادامه می دهد. او به یادش نمی آید هیچ وقت سنگی پرتاب کرده باشد، او گلوله شلیک می کند. او هم جنگ را خوب می شناسد و هم جنگیدن را، برعکس من که نه جنگ را می شناسم و نه جنگیدن بلدم.
کاش من هم می توانستم مانند اسحاق در آرمان هایم انقلابی باشم!
□
پایان بازیِ «رفت»
***
از کتاب در ملکوت سکوت؛ سید حسن حسینی
بدون شک یکی از آرمان گرا ترین دولت های تشکیل شده در جمهوری اسلامی دولت نهم است. در واقع دولتی که با بسیاری از شعارهای آرمانی پا به عرصه اجرائیات کشور گذاشت. در این میان چالش میان آرمان ها و واقعیات موجود در جامعه مشکلات جدی را برای دولت نهم و شخص رییس جمهور بوجود آورد.. در همان ابتدای کار مجلس که در ظاهر همسو ترین نهاد موجود قلمداد می شد، بر اساس واقعیتی به نام باج خواهی بزرگترین آرمان دولت یعنی شایسته سالاری را به چالش کشید و دولت اولین گام را از شعارهای آرمانی خویش پس کشید. در ادامه کسانی وارد دولت شدند که چندان پایبند آرمان خای رییس جمهور نبودند... این آغاز راه بود... لذا شعارهای آرمانی آن چنان که باید و شاید توانایی پیش رفتن نداشتند... البته در علل عدول دولت نهم از شعارهای آرمانی اش عوامل بسیاری دخیل بودند که در اینجا مورد بحث نیستند، بلکه آنچه که گفته می شود، رویکرد دولت نهم نسبت به مقوله آرمان گرایی و تقابل آن با واقعیات جامعه سیاسی است. که عموما دولت و طرفداران دولت چهار راه را در پیش گرفته اند:
۱- تقلیل آرمان ها و یا جایگزینی شرایط آرمانی:
یکی از کارکردهای توجیهی در این امر است و در رویکرد رییس جمهور و توجیه گران دولت به چشم می خورد... زمانی مبانی آرمانی برخورد با مفاسد اقتصادی بود و یک رییس جمهور بسیجی رییس جمهوری است که در مقابل مثلث "زر"، "زور" و "تزویر" می ایستد و مقاومت می کند و هنگامی که این امر محقق نمی شود، آنوقت معیارها متفاوت می شود و این بار رییس جمهور مردمی و بسیجی کسی است که در تشییع جنازه شهدا شرکت می کند و به بالای کانتینر می رود و چفیه های مردم را به تابوت شهدا می مالد!

۲- ارتقاء اتفاقات روزمره سیاسی:
یکی دیگر از فرار از چالشهای آرمانی دولت بزرگ، نمایی در کارهای مهمی است که در بستر اتفاقات روز سیاسی شکل می گیرد.. از این دست قبیل مسائل است که باعث می شود که هاله ای از نور در سازمان ملل دور رییس جمهور را بگیرد و یا آنکه سخنرانی دانشگاه کلمبیا با اغراق نمایی با عملیاتی همچون والفجر۸ مقایسه شود، تا شاید مرهمی باشد برای عطش آرمان گرایی در جامعه، دولت که در برآوردن برخی از آرمان ها ناتوان بوده است، برای ادامه حیات آرمان های جدیدی را تعریف می کند... یا بهتر بگوییم:نمایش می دهد.
۳- قلب آرمان ها و واقعیات:
در بسیاری از سخنان مشاورین رییس جمهور و یا سخنگوی دولت واقعیات موجود بر مبنای آرمان ها و یا شعار های آرمانی بر اساس واقعیات موجود با توجه به شرایط روز قلب شده اند... که یا ما همچین شعار آرمان گرایانه ای نداده ایم و یا آنکه شرایط موجود بسیار آرمانی نیز هست و چالشی با وضع آرمانی ندارد... از این قبیل است صحبت های سخنگوی دولت درباره شعار نفت بر سفره مردم و یا رویکرد وزیر مسکن و گزارش های ایشان از وضع موجود مسکن در کشور...
۴- افزایش آگاهی عمومی در تبیین شرایط آرمانی و مشکلات پیش رو
رویکرد دیگری که تنها یکبار از سوی رییس جمهور در رسانه های کشور انعکاس یافت، تبیین شرایط آرمانی و مشکلات پیش رو از سوی رییس جمهور بود و اقرار به عدول از شرایط آرمانی بود که درباره شایسته سالاری وزرای کابینه گفتند: "برخی از وزرا را مجلس به ما تحمیل کرد و..." امری که به ندرت از سوی دولت مردان نهم تکرار شده است، یعنی تبیین واقعیت ها و مشکلات همانگونه که هستند و عوامل عدول از شرایط آرمانی
بهتر بود که دولت در حرکت آرمانی و با پیش گامی رییس جمهور مشکلات موجود در راه رسیدن به شعارهای داده شده برای مردم نبیین و گفته می شد، تا باعث دلسردی مردم از شعارهای آرمانی و داشتن دولتی مقتدر جهت نیل به آرمان هایشان نشود... این امر یعنی آگاهی عمومی از واقعیات عرصه سیاسی کشور سبب می شود تا بسیاری از واقعیات با حضور و تلاش مردم به شرایط آرمانی نزدیک تر شود...
جدیدا آقای مرعشی گفته : جمهوري اسلامي فرزند هاشمي رفسنجاني است! یعنی مثل فائزه اینا!!! یا امام حسین خودت رحم کن!!!!!!
۱- اولین راهپیمایی که شرکت کردم راه پیمایی یوم الله ۱۳ آبان بود. ولی هیچ گاه تعداد اعداد شرکت در راهپیمایی ام ۲ برابر نشد و یا به عبارت دیگر به همان یکبار بسنده کردم.
۲- اولین سوالی که در راهپیمایی به ذهنم رسید این بود: چرا ۱۳ آبان یوم الله است و اصلا چرا در ۱۳ آبان باید به راهپیمایی برویم؟ و چرا امروز شعار مرگ بر آمریکا می دهیم؟ هیچ جوابی برای آن نداشتم و واقعا نمی دانستم دقیقا چه اتفاقی افتاده است و گمان می کردم روز شهادت حسین فهمیده است! فقط همین! از بقیه دوستان و هم کلاسی ها هم پرسیدم نمی دانستند. از مربی تربیتی مان که از پیشونی پینه بسته و ریش های نامرتبش می ترسیدم هم پرسیدم او هم نمی دانست مسئله اشغال سفارت را! خیلی ها هم برای کیک و ساندیسش آمده بودند. برای اولین بار در زندگی احساس کردم که کاربردی در حد یک گوسفند و یا یک بز دارم. که اصلا مهم نیست که بداند برای چه دارد شیر می دهد و همین که شیر بدهد کافیست! آن راهپیمایی هم تا انتها نرسید و همان نیمه راه برگشتم.

۳- امروز در حوالی خیابان انقلاب چندتا دانش آموز را دیدم که برای راهپیمایی توسط مربی شان ساماندهی می شدند. کاملا مانند آن سالها و مطمئن بودم اگر از آنها درباره ۱۳ آبان بپرسم مانند آن زمان من و همکلاسی هایم جوابی برای گفتن ندارند. دعا کردم که اگر بچه ها نمی دانند که برای چه به بیرون آمده اند لااقل مربی تربیتی شان بداند! حداقل او چوپان باشد!
۴- اکثر بچه هایی که امروز دیدم متولدین سالهای دهه هفتاد بودند که هنگامی به مدرسه رفتند سالهای اصلاحلات و گفتگوی تمدن ها بود. آن در هوای آزادی تنفس کردند. هوایی که افراد آنقدر آزاد بودند که آرمان هایی که دیروز برایش آدم می کشتند، گروگان می گرفتند، اسید می پاشیدند، تیغ می انداختند را تحجر بنامند و در کمال وقاحت با کسانی که دیروز گروگان شان بودند در ایالات متحده دست بدهند و روبوسی کنند و تمامی آرمان های دیروز را با سیگار مالبوروی بعد از ظهرشان دود کند و بفرستند هوا!
۵- از سوی دیگر اگر برای رسانه های جهان حضور آدم با گوسفند و یا بز تفاوت نمی کرد برای جمهوری اسلامی هم تفاوت نمی کرد که بسا بز هم بهتر باشد که امروز کیک و ساندیسش را بخورد و فردا جلوی سفارت انگلیس باشد و برادران نیروی انتظامی را به زحمت بیندازد. ای کاش جمهوری اسلامی برای فلسفه وجودی اش احتیاج به تظاهر به استکبار ستیزی نداشت.
۶- اصولا گوسفند بهتر است. یک بار سرش را می گذاری لب جوب، آب داده و نداده پخ، پخ. آدمیزاد سگ جان است، صد بار باید به جای آب، ساندیس بدهی و با پنبه سر ببری. چه جزری بکشد و چه دست و پایی بزند و چه لعنتی بفرستد کسی سرت را می برد و پایش را از خرخره ات بر نمی دارد.
۷- به نظر شما آن کسانی که دیروز انقلاب دوم را رقم زدند، هنگامی که از دیوار سفارت بالا می رفتند می دانستند برای چه مرگ بر آمریکا می گویند؟ و برای یک مشت کیک و ساندیس و یا چندتا میز و صندلی مشت هایشان را گره نکرده باشند.
۸- به امید اشغال سفارت روباه پیر و انقلاب سوم! بودن میز و صندلی بدون کیک و بی ساندیس!