ای علی تو نماینده به حق محرومین و زجر دیدگان تاریخی و من ناله دردمندان را از حلقوم تو میشنوم, خروش اعتراض آنها را در فریاد رعد آسای تو می یابم. سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دریچه چشم تو می بینم که زیر تازیانه جلادان فرعون جان می د هند و زیر تخته سنگ ها دفن می شوند و من صدای خرد شدن استخوان های نحیف آنها را زیر تخته سنگ ها می شنوم و ضجه دردمندان و ناله زجر دیدگان دلم را به درد می آورد .
ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استثمار برمیخیزیم و همراه تو تاریخ را می شکافیم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم.

ای علی همراه تو , در راه خدای بزرگ به مجاهدت برمی خیزیم و به اسلحه شهادت مجهز می شویم. من آن راهی را و مکتبی را مقدس می شمرم که غم ها و درد های کثیف آدمی را صفا و جلا دهد و غم ها و درد هایش را زیبا و متعالی کند. روح را از قفس جسد آزاد کرده به آسمانها صعود دهد. بر این حساب دکتر شریعتی به درجه بی نهایت قابل تقدیس است، آدمی را منقلب می کند، روح را از قید زمان و مکان آزاد کرده، به ازلیت و ابدیت متصل می نماید و در آسمانها به سیر و سیاحت می پردازد و زیبایی های عجیب و خلاق و سوزنده به آدمی نشان می دهد و ابعادی جدید و مبهوت کننده و پر شکوه از خلقت به ما می نمایند.
و تو ای خدای بزرگ , علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشق بازی و فداکاری را به ما بیاموزاند. چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند و به عنوان بهترین و ارزنده ترین هدیه خود او را به تو تقدیم میکنیم تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند.
ای علی تو در قلب من زنده و جاویدی، قسم به عشق تا وقتی که قلب سوزانم می جوشد و میخروشد و می سوزد، تو ای علی در قلب من حیات داری، که جاذبه آسمانی عشق را در رگ های وجودم به گردش در می آوری و حیات مرا از عشق و فداکاری سرشار میکنی.
1- وارد سینما که می شویم. روز پنجم اکران روز سوم است. با 10 نفر و حدود 200 تا صندلی به تماشای فیلم می نشینیم. چه استقبال پرشوری!
2- نیمی از شهر عاشق هم شده اند. شهر دارد سقوط می کند ، عراقی ها در خیابان ها جولان می دهند، پسران شهر در کنار نامزدی بازی و دختر بازی خود همچنان به جنگ هم فکر می کنند و بازار عشق همچنان گرم است. آنان هم که فقط می جنگند هم به این دلیل است که بازار عرضه و تقاضای به علت عرضۀ کمِ دختر در فیلم باfailure market(شکست بازار) مواجه شده است.
3- یک نفر در فیلم دارد برای اسلحه اش دعوا می کند، یک نفر دارد برای ناموسش، و بچه قلوی آبادان(اصطلاحی محلی است) برای عینک ریبونش؛ یک نفر هم برای غذای بیشتر. یک نفر هم مدام صلوات می فرستد. تا اینجا که ایرانی ها فقط با هم می جنگیدند. کی 34 روز جلوی عراق ها ایستاده، الله اعلم.
۱- ۱۵ نفر زخمی شده اند و ۵ نفر دستگیر. تعداد تجمع کنندگان ۱۵۰نفر بوده در حالی که بیش از ۵۰۰ نفر از نیروهای یگان ویژه ناجا از ایشان با باتوم و مشت و لگد پذیرایی کردند.
۲- تمام این ها برای اعتراض دانشجویان به جشن تولد ملکه انگلستان (روباه پیر) است آنهم در روزی که مسلمین برای انفجار حرم عسگریین عزادار بودند، جشن با حضور جمعیتی قریب به ۱۴۰۰ نفر از سیاسیون و هنرمندان در لانه روباه پیر برگزار شده است. که دانشجویان دانشگاه های تهران برای جلوگیری و اعتراض به برگزاری چنین جشنی در مقابل لانه روباه پیر تجمع می کنند.
۳- گمان می کردیم که سردار را سَر بسیار باشد نه سِر؛ یگان ویژه نیروی کامل محترم انتظامی در تکمیل طرح جمع آوری اراذل و اوباش این بار باتوم ها را به سمت دانشجویانی روانه کردند که قصد آشوب در برابر لانه دوست برادر و شریک غافله عراقمان انگلستان داشتند. پیرو همین امر آن نیروی کاملا مردمی برای پاسداری از خون شهدا دست به تارومار دانشجویان زده است. ۱۵ نفر راهی بیمارستان شده اند و ۵ نفر راهی زندان. نیروی انتظامی امروز برای اینکه ثابت کند فرقی میان با حجاب و بد حجاب نمی گذارد، چنان کتکی به دختران بسیجی زده است که کسی نگوید عدالت رعایت نشد!
۴- مطبوعات رکن چهارم دموکراسی:
خبرگزاری مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی: تنها خبر برگزاری مراسم درج شده است و هیچ گونه عکسی از مراسم امروز مخابره نشده است. بایکوت کامل خبری.
خبرگزاری فارس وابسته با سپاه پاسدارن: دو خبر نصف و نیمه که در محتوای خبر هیچ اشاره به برخورد نیروی شرافتمند انتظامی نشده است. از جزئیات خبر نیز چیزی انعکاس نیافته است از عکس هم خبری نیست.
خبرگزاری ایسنا: خوب الحمدلله تا کنون این خبرگزاری ۶ گزارش تصویری رفته است که این تصاویر توسط برخی از شبکه های پشتیبان اینترنتی سانسور شده است.
خبرگزاری ایرنا وابسته به دولت استکبار ستیز و کاملا کریمه نهم : این خبرگزاری نیز تاکون هیچ گونه عکس و یا خبری در این رابطه مخابره نکرده است و خود را کاملا از این اقدام مبرا دانسته است. برای سلامتی شان صلوات
۵- عکسی که در پائین می بینید حمله وحشیانه دانشجویان به نیروهای محترم انتظامی است که آمده اند از خون شهدا و سفارت انگلیس محافظت کنند. و ضمن تشکر از سردار احمدی مقدم از ایشان می خواهیم اصلا خودشان را ناراحت نکنند و به فکر نشست شان در وین باشند. و با سپاس از مواضع ضد استکباری رییس جمهور در استان سمنان از ایشان نیز می خواهیم همچنان و با قوت فقط شعار دهند و کاری به چند عدد دانشجوی موقعیت نشناس نداشته باشند و عزم و فکر خود را برای دور دوم مذاکرات جمع نمایند.



۶- اتمام درگیری نیروی انتظامی با دختران بسیجی

۷- خداوندا به مسئولین ما عزت حکمت و مصلحت عطا بفرما. آمین
۸- محکم بزن برادر (مسعود دهنمکی)
در روزی که دانشجویان تالار شهید چمران دانشگاه تهران را مملو از جمعیت کرده بودند تا شعار viva اورتگا سر دهند، آقایان اصول گرا در خانه ملت عباسعلی اختری به ریاست کمیسیون فرهنگی انتخاب کردند تا افروغ بر مظلومیت و با حقانیت چشم به راه آینده داشته باشد. بر عکس آنکه ساده لوحان گمان می کنند این رای نشانه اعتراض نمایندگان به سخنان افروغ درباره مقایسه رهبری و امام است، پیامی بود از سوی باهنر و فراکسیون اکثریت به افرادی چون افروغ و یا ابوطالب که تحرک علیه هیئت رئیسه مجلس را از سر بیرون بیاورند.
جالب آنجاست که نان به نرخ روز خورانی که در مجالس گذشته در مورد پیشنهاد و اظهار نظر امام به مجلس، برای امام نامه می نوشتند که آقای خمینی لطفا برای ما قلاده بفرستید و ولایت فقیه را زیر سوال می بردند، اکنون سرآمد اصول گرایی و دفاع از ولایت فقیه شده اند.
افروغ در طول مجلسی که نام اصول گرایی را برای خود به یغما برده است رنج هایی بسیاری دید و الحق مدرس مجلس هفتم بود، او را مفسد اقتصادی نامیدند! دم بر نیاورد، برایش شبه نیمه پنهان در آوردند گفتند بزرگترین منتقد هاشمی، آدم اوست، دم بر نیاورد، اما نمی تواند در مقابل ولایت ستیزانی سکوت کند که او را ضد ولایت می نامند.

فارغ از چگونگی صحبت های افروغ و تعابیر نابجایی که از این صحبت ها شد و حتی اگر بخواهیم این صحبت ها را نقد رهبری نیز بنامیم که الحق در این صحبت ها هیچ اشکالی متوجه رهبری نشده است، وظیفه نقد حاکم یک وظیف شرعی است حتی اگر که این حاکم امام معصوم باشد، که این تکلیف شرعی را نه امام خمینی و یا نظریه ولایت فقیه و یا فلان آخوند تعیین کرده باشد و امری تازه تاسیس باشد، که این تکلیف یعنی نقد صریح از خود معصوم که زمام امور مسلمین را دارد و برای همه و نه نخبگان واجب است را خود حضرت امیر به عنوان یک معصوم و در دوران حکومتش بیان می کند و هویت ۱۴ قرنه دارد. نقد از ولایت فقیه که به طریق اولی برای مسلمین تکلیف شرعی است و اگر مسلمانی اشتباهی ببیند و نگوید،گناه کرده است. که این ظلم در حق خود ولی فقیه و حاکم اسلامی است، نه آنکه کوته نظرانه و بی هیچ آداب و اخلاقی هرآنکه را که حرف هایش به مضاقمان خوش نیامد را به باد توهین و افترا ببندیم و حیثت او را هدف قرار دهیم.
در باب سرمقاله شریعتمداری پیرامون مذاکره با آمریکا توصیه ای رجانیوز به حسین شریعتمداری داشت که به جای رهبری تصمیم نگیریم و ایشان را به نفع خودمان تفسیر نکنیم که این توصیه را زمانی شریعتمداری به رجبی کرده بود. حال منع رطب کنندگان رطب خور شده اند و ولایت فقیه را تفسیر برای افروغی تفسیر می کنند که اندازه وزنشان در باب ولایت فقیه گفته و خوانده است . این در حالی است که رهبری تا آنجا سعه صدر دارد که می گوید اگر عکس مرا آتش هم زدند شما اعتراض هم نکنید. واقعا معیار تبعیت از ولایت فقیه اینگونه از مواقع کاملا معلوم می شود.
نکته ای امروز یکی از دوستان درباره این مطلب گفت که حیفم آمد اضافه نکنم. مصاحبه ای که افروغ به خاطر آن به لجن کشیده می شود با خبرگزاری فارس یعنی خبرگزاری که زیر نظر سپاه اداره می شود، بود. افروغ را هم قبول کنیم که یک منافق بالفطره بوده که مانند گرگی لباس میش را پوشیده، چرا آقایان اصول گرا کوچکترین نقدی به آن خبرگزاری ندارند که سهم ایشان در پخش و نشر گفته های افروغ بیش از خود ایشان است.
برای من که نسلش به قول ملاقلی پور نسلی سوخته است شناخت خمینی خیلی اهمیت دارد. نسلی سراسر شک و ابهام نسلی که پل میان آرمان گرایی و مصلحت اندیشی و دنیا گرایی است. نسلی که خمینی را نه خیلی خوب که اصلا نشناخته است. نسلی شعار زده که دورتا دورش تضادهای بی پایان است.
اولین خاطره ای که از آقا روح الله دارم، از رادیو خانه مان بود که ساعت ۷ چایی شیرین صبحانه را برایمان زهر مار کرد. آن روز اولین روزی بود که مدرسه مان تعطیل شد و من خوشحال نشدم. چطور می توانستم خوشحال باشم و گریه خواهرم و مادرم را نبینم. من وقتی نام خمینی را دانستم که او دیگر نبود. و فقط نامش برایم باقی مانده بود. و دیگر هیچ

از همان بچه گی روحیه ای به شدت انتقادی داشتم و جستجوگر. در نوجوانی هیچ گاه قانع و یا مطیع نشدم. اما آقا روح الله برایم هیچ گاه علامت سوال و یا انتقادی ایجاد نکرد. و همیشه و در همه چیز خود را مطیع کامل احساس می کردم و این خاصیتی بود که در مقابل خدا هم نداشتم. صحیفه را تنها می شد در کتابخانه مرکزی شهرمان پیدا کرد می خواندم و بیشتر مشتاق می شدم می خواندم احساس می کردم کمتر می شناسمش.
ولی همیشه یک سوال آزارم می داد. که چرا با این همه روزنامه جشنواره و کانال تلویزیونی و همایش و بسط ولایت فقیه و ... چرا برای نسل ما خمینی دیگر زنده نیست؟ جوابش برایم گنگ و ناپیدا بود. تا آنکه به دانشگاه قدم نهادم. از قبل می دانستم که اسلاف بچه های انجمن اسلامی همان دانشجویان پیرو خط امام بودند که سفارت را اشغال کردند. برای همین به نزد آنها رفتم. گفتم گمان می کنم امام حلقه گمشده جوانان امروزی است که تضادها را پاسخ می دهد و ... یادم می آید جمله ام را نگذاشتند تمام کنم گفتند امام نظرات خوبی داشت از آزادی صحبت می کرد استبداد ستیز بود اما مربوط به زمان خویش بود. ما شعار عبور از خاتمی را هم داده ایم. برگشت به گذشته و امام ارتجاع نیست؟
انجمن را رها کردم، بسیجی ها بیشتر مذهبی بودند مسجد می آمدند، دعا می خواندند، ریش داشتند، و دخترانشان چاردی بودند. مظاهر بیشتر رعایت می شد. نزد مسئول آن وقت بسیج رفتم. گفتم همان را که با انجمنی ها گفتم و جواب شنیدم بله صد البته و خوب پیشنهادتان چیست؟ گفتم به سراغ صحیفه می رویم و یک سیر مطالعاتی حداقل پیرامون جلد ۲۱و این دو سه جلد آخر کمترین کاری است که می توانیم بکنیم. البته مسئول بسیج مانند برادر انجمنیمان رک و صریح نبود ایشان فرمودند: البته تفکر امام، تفکر خوبی بوده است و بسیار انقلابی بودند ایشان، اما ما الآن ولی فقیه داریم رهبر داریم، خدا رحمت کند امام را به هرحال الآن آن تفکرات انقلابی دیگر گیرایی ندارد و در ثانی تمرکز بیش از حد در مورد امام و غفلت از رهبری باعث نزول شأن آقا می شود. آقا خودش هر موردی را که بخواهد می تواند دوباره تکرار کند بعضی از تفکرات ایشان را نمی شود امروز در جامعه گسترش داد . نا آخر حرفش را خواندم التماس دعایی گفتم و بیرون آمدم . البته یادم هم نمی رود همان مسئول بسیج هنگامی که رهبری در سال ۸۱ از جنبش دانشجویی خواستند با مصادیق فساد اقتصادی برخورد کنند می گفت: خوب حرف آقا تفسیر دارد.
جواب سوالم را خیلی خوب دریافتم. جوانی که اولین مسئولیتش ریاست بسیج دانشجویی دانشگاه است که ۴ عضو بیشتر نداشت امام را اینگونه به موزه عبرت می فرستاد. از لاریجانی که بر اریکه سمع و بصر ایرانیان تکیه داده بود چه انتظاری می رفت. این چنین است که آقا روح الله نه برای من که برای نسل ما امام نیست.
همانگونه که برادرم سلیمانی گفت به یک تاریخ نگاری در امر مذاکره و یا مبارزه با آمریکا احتیاج داریم تا بشناسیم کسانی که را که به حقیقت در این راه گام نهادند و کسانی که از طمع نان ادایش را کردند.
1- 13/8/1358 تقاطع مفتح با طالقانی غوغایی است همه گیج شده اند. کسی نمی تواند درست تصمیم بگیرد. دخترکی به نام معصومه ابتکار آمده می گوید که سخنگوی تسخیرکنندگان است. می گوید ما قصد صدمه زدن به کسی را نداریم و این آمریکایی ها تا زمانی که دولتشان شاه را به ما برگرداند نزد ما می مانند. صدای همه بلند شده است کسی لب به تحسین نمی گشاید، جامعه روحانیت (بزرگترین تشکیلات روحانی جناح راست سالهای بعد) که در کنار گود سیاست انقلاب ایستاده است موضعی مخالف دانشجویان می گیرند. خویینی ها از مجمع روحانیون به دیدار امام می رود و ماجرا برای ایشان بازگو می کند. امام خویینی ها را به نزد دانشجویان می فرستد و می گوید از قول من به آنها بگویید که جای خوبی را گرفته اند و آن را رها نکنند. و خود در یک پیام این حرکت را به انقلاب دوم که از انقلاب اول بزرگتر است تعبیر می کنند.
2- روابط تهران واشنتگن قطع می شود. مگر کسی می تواند سخنی بگوید. برای همیشه و تا ابد مبارزه با آمریکا در فطرت انقلابیون عالم نقش می ببندد. ندای الموت لامریکا در یمن سومالی اندونزی لبنان مصر و .... نیمی از دنیا بلند می شود. صدور انقلاب آغاز شده است و تعبیر امام به واقعیت می پیوندد.

3- چند ماه قبل انتخابات ریاست جمهوری سال 76 روزنامه ایران وابسته به کارگزان سازندگی خبر از دیدار ننگین محمدجواد لاریجانی ـ که قرار بود وزیر امر خارجه ناطق نوری باشد ـ با نیک بروان دیپلمات انگلیسی می دهد. برخی از وابستگان جناح راست از این امر به نیکی یاد می کنند و آن را به عنوان نقطه عطفی می بینند. بازهم بصورت سنتی اعتراض هایی از چپی ها که هنوز ادای انقلابی بودن را در می آوردند و البته مسعود دهنمکی و کیهان بلند شد. لاریجانی در جواب معترضین گفت: حاضرم با شیطان هم در قعر جهنم مذاکره کنم. و برای انقلابیون شیطان کسی نبود جز آمریکا. برای اولین بار بود که در ایران و از درون حکومت بصورت رسمی ندای مذاکره با شیطان بلند می شد.
4- گام اول را جناح راست برداشته بود و آن هم محکم. نوبت به جناح چپ می رسید که انگار اول انقلابی عالم بودند و پس از انتخابات و با ژست های روشنفکرانه خاتمی سعی در تصحیح دیکته ای داشته اند که در 13 آبان نوشته بودند. عباس عبدی از تسخیر کنندگان لانه جاسوسی به آمریکا می رود تا با یکی از گروگان هایش مصافحه کند تا آنان نیز در تسریع روند مذاکره از دوستان راست عقب نمانند و هرآنکس را که اعتراضی می کرد می گفتند: شما که از ما انقلابی تر و استکبار ستیز تر نبوده اید ما از یکی راه رفته بر می گردیم!
5- از این پس سوال بودن یا نبودن نیست بلکه سوال چگونه و با که بودن است. چه کسی افتخار مذاکره را برای خود ثبت خواهد کرد و مذاکره بر عهده کدامیک خواهد بود: راست و یا چپ؟ پای میز مذاکره چه کسانی می نشینند. این مهمترین سوالی بود که می خواستند جوابی برایش پیدا کنند. مشارکت را که نمی شد پای میز مذاکره نشاند. خاتمی که هرچه خفت کشید نتوانست افتخار مذاکره با آمیرکا را برای خودش به ثبت برساند.
6- این ها را بیان کردم تا بگویم در بحث مذاکره و رابطه با آمریکا جناح راست هیچ گاه مخالفت و ممانعت جدی نداشته است حتی افراد تئوریک ایشان مانند آیت الله مصباح در دوران مبارزات انقلابی قائل به مبارزه با آمریکا نبودند و بیشتر با شوروی مشکل داشتند و اینگونه استدلال می کردند که حداقل آمریکایی ها اهل کتاب اند. مخالفتهایی هم که صورت می گرفته در چند تک چهره خلاصه می شد و یا یک ژست سیاسی در مقابل بهزاد نبوی و یارانش بیش نبود حال که نبوی یارانش ریش ها و ریشه ها را زده اند دیگر نیازی به آن ژست هم نیست. جناح چپ هم که از یک راه طی شده با ما سخن می گوید و تا آخر کوچه استکبار ستیزی رفته اند و چند سالی است که فهمیده اند که کوچه بن بست است و حالا با آغوش باز راه رفته را بر می گردند.
7- پس از انتخابات 84 کدهای برای مذاکره باآمریکا داده می شود، اما بازهم فطرت های انقلابی است که بیدارند. هشدار می دهند و اعتراض می کنند هرچند که ساقی جام زهر در ایران بسیارند. تنها مسئله برای آقایان رای های همین فطرت های انقلابی است که ممکن است از سبدشان بریزد. که مبادا فردا دیگر به عشق مرگ بر آمریکا به خیابان نیایند. که مبادا دیگر شعارهای فرافکنانه استکبار ستیزی شان را به سخره بگیرند. که مبادا باورشان بشود که یاوران علی همه دیندارانند که اسم دختران شان دنیاست.
بضی از وقتها برخی از تعابیر آنقدر زیبا هستند که مانندی ندارد برای خودشان آیه ای هستند اما بشری. می خواستم مطلبی برای خانم فاطمه زهرا بنویسم تا دراین ایام آئین سوگواری را به جا آورده باشیم. اما هرچه کردم نتوانستم جملات شریعتی را از ذهنم بزدایم. تعابیر و نثر آنقدر زیبا و شیواست که مانندی ندارد. و در مقابلش سر تسلیم فرود می آوری و خودت را به آن می سپاری. از این جمله اند تعابیر که دکتر برای خانم فاطمه زهرا آورده است. مصیبت را خدمت فرزندشان حجت بن الحسن(ع) تسلیت می گوییم و ای کاش که فاطمه از ما راضی باشد

هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کردهاند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
اما مجموعه گفتهها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندی های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که: "مریم (س)، مادر عیسی (ع) است ".
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم. باز درماندم :
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است ».
درد های من
جامه نیستند تا ز تن در آورم
(چامه و چکامه نیستند)
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان براورم
درد های من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است.
درد های من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشیان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشیان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری عجیب درد هاست
درد های آشنا
درد های بومی غریب
درد های کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف درد را
دردلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشت
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
میخواستم از خرمشهر بنویسم، از شهدایش، از آبکارها، از جهان آرا، عبدالرضاموسوی، بهنام و شهناز محمدی،سهام طاقتی و ... بنویسم. بنویسم همانگونه که بهروز مرادی نوشته بود: به خرمشهر خوش آمدید جمعیت ۳۶ میلیون نفر. بنویسم که از آن بسیجی که آنقدر آرپی جی زده بود که خون از گوش هایش به راه افتاده بود... و یا از آن بسیجی بنویسم که لباس سپاه را از تنش درآورده بود تا اگر اسیر شد لباس سپاه بدست عراقی ها نیافتد. میخواستم بگویم که خرمشهر آخرین شهری بود که تسلیم شد، در حالی که اولین شهری بود که به آن حمله شد آنهم نه برای آنکه مهمات کم آورده باشند که برای آنکه گوشت دم توپ کم آوردند، مهمات که از همان روزهای اول تمام شده بود!... میخواستم از سال ها آورگی بنویسم و زجرهایی که مردم کشیدند. می خواستم از خوشحالی مادرم بنویسم وقتی که از رادیو شنید: "شنوندگان عزیز توجه فرمائید خرمشهر شهر خون آزاد شد."

اما دیدم بجای آنکه از مادرم بنویسم از خواهرانم در خرمشهر بگویم بجای آنکه از پدران خرمشهر بگویم از پسرانش بگویم از برادرانم از خواهرانم در خرمشهر. بنویسم که فقر بیکاری و بدختی چه بر سرشان آورده است بنویسم مردمی و نسلی که ۳۴ روز درمقابل ارتش عراق و یا دنیا ایستاد و از گوشت های تنشان سنگر ساختند تا عزت شان بماند امروز برای ۵۰هزار تومان در مقابل تاجر میلیاردر عرب کویتی سر خم می کنند تا آبرویشان را عزتشان را بر سفره بیاورند و شکم بچههاشان را سیر کنند. بنویسم از جوانانی که زمانی عزت شیعه بودند و اسوه ایستادگی و اینکه امروز برای اندکی پول وهابی می شوند و دشمن خونین شیعه! به جای آنکه از دیروز آن آرپی جی زن بنویسم که گوشهای خون می آمد از امروزش بنویسم که در بازار خرمشهر بساط فقر پهن کرده و دست فروشی می کند و همچنان با عزت به زندگی اش ادامه می دهد و شبها به جای گوش از چشم هایش باران اشک وخون می بارد. بنویسم از پدر طاهر که اولین موشک عراقی به خانه آنها خورد و او و مادرش و برادرش را به آسمان برد و پدرش ماند ماند از بی کسی و درماندگی معتاد شد و کسی سراغی از او نگرفت تا به درد خود بسوزد و بمیرد. بنویسم از آن جانباز شیمیایی و موجی نه بگذار از پسرش بنویسم و هنگامی که پدرش دوباره موجی شده بود و او را از بام خانه به درون حیاط انداخته بود و پسر تا سه ماه تنها در گچ بود و هیچکدام به روی خودمان نیاوردیم. از سارا بنویسم و از دارا که به جای عروسک هاشان مین های خنثی نشده زینت دستهای کودکانه شان است و خانوادههایی که پس از جنگ هم دست و یا پای بچهها و خیلیها خودِ بچههایشان را بروی مین جا گذاشتند.
سال هاست عادت کرده ایم که خرمشهر را ببینیم و خرمشهری را نبینیم! سال هاست که می گوییم خاک این شهر مقدس است با وضو وارد شوید و وجب به وجب این شهر به خاک شهید آغشته است و نمی دانیم برادر خواهر و یا خانواده آن شهید .... از کربلای ایران می گوییم و شام غریبانش را فراموش می کنیم فراموش نکنیم مردمی را از گوشت فرزندانشان سنگر ساختند تا عزتمان لگدمال بعثی ها نشود.
به یاد معلم قرآنم، مرد خدا، سید کاظم نعمت زاده که سالها در مسجد جامع خرمشهر همچون شمعی در میان جوانان شهر بود.
در همین رابطه: نامه سردار شهید سید محمدعلی جهان آرا به خانواده اش
روایت پانزدهم
پلک صبوری میگشایی
و چشم حماسهها
روشن میشود
کدام سرانگشت پنهانی
زخمه به تار صوتی تو میزند
که آهنگ خشم صبورت
عیش مغروران را منغص میکند
می دانیم
تو نائب آن حنجره مشبّکی
که به تاراج زوبین رفت
و دلت
مهمانسرای داغ های رشید است
ای زن!
قرآن بخوان تا مردانگی بماند
قرآن بخوان به نیابت کل آن سی جزء
که با سرانگشت نیزه ورق خورد
قرآن بخوان و تجوید تازه را
به تاریخ بیاموز
و ما را
به روایت پانزدهم
معرفی کن
قرآن بخوان
تا طبل هلهله
از های و هوی بیفتد
خیزران عاجزتر از آن است
که عصای دست
شکست های بزک شده باشد
***
شاعران بیچاره
شاعران درمانده
شاعران مضطر
با نام تو چه کردند؟
***
تاریخ زن
آبرو میگیرد
وقتی پلک صبوری میگشایی
و نام حماسیات
بر پیشانی دو جبهه نورانی می درخشد:
زینب!