
اسحاق یک سرباز یهودی است از شهرک های یهودی نشین حیفا. او پرچم هیچ کجا را آتش نمی زند. به جایش خانه ارحام و محمد را آتش می زند. او به اردوی راهیان نور نمی رود. او به تفریح و شکار می رود. روزی دو یا سه کودک فلسطینی در غزه نتیجه شکار اوست. او رژه می رود اما نه بر روی پرچم ما و یا پرچم فلسطین! او اصلا بر روی هیچ پرچمی رژه نمی رود. او بر روی جنازه های فلسطینی رژه می رود و برعکس من که با عصبانیت فریاد می کشم لبخند می زند و به رژه خود ادامه می دهد. او به یادش نمی آید هیچ وقت سنگی پرتاب کرده باشد، او گلوله شلیک می کند. او هم جنگ را خوب می شناسد و هم جنگیدن را، برعکس من که نه جنگ را می شناسم و نه جنگیدن بلدم.
کاش من هم می توانستم مانند اسحاق در آرمان هایم انقلابی باشم!